ساعت پرتقال 22
می خواست که کاری نکنم تا پسرش یا همسرش در گیر مشکلات من شوند و با لحن همان پرونده های ساخته شده برای خواهرم باید به گویم که اگر چه این خواسته انسانی و محبت آمیز نبود اما با توجه به امنیتی بودن پرونده ی معصومه و سایر جهات خواسته ی فخرالزمان بانو منطقی بود . با صراحت آب پاکی بر دستم ریخت و دیگر حرفی برای گفتن نبود و تکلیف من هم معلوم شده بود .
بمانی یک دختر نوجوان داشت ، "طلعت" . مثل خودش کمی سبزه رو و زیبا و بشاش و پر انرژی ، که گاهی همراه او و برای کمک در امور منزل به خانه ی بوشهری می آمد . در راه بازگشت به اتاقم در راهرو دیدمش ، سراغ مادرش را گرفتم ، گفت که خبرش می کند به اتاقم بیاید . نگاهش کردم ، بله دختر خوبی بود .
ـــ لازم نیست . خودت بیا .
همراهم راه افتاد ، وارد اتاق که شدیم با اشاره ی من در را بست . خواستم تا بنشید با کمی خجالت نشست . چشمان سیاه و درشتش را به من دوخته بود . کنارش نشستم .
ـــ طلعت تو دختر خوبی هستی ، می تونم بهت اعتماد کنم ؟
ـــ ممنون خانم . حتما .
ـــ می خوام کاری برام بکنی و نمی خوام کسی خبردار بشه ، حتی مادرت .
ـــ چشم خانم ، خیالتون راحت .
به سرعت پشت میز تحریر رفتم و یادداشتی کوتاه برای مالکیان نوشتم :
"فردا برای دریافت وام خدمت می رسم ."
کاغذ را در پاکتی گذاشتم . دستش را گرفتم ، پوست دستش نرم و مثل پوست مادرش کمی چرب به نظر می رسید ، تو چشماش نگاه کردم
ـــ امیدوارم اعتمادم به تو درست باشه .
ـــ خانم من شما را بیشتر از همه تو این خونه دوست دارم ، هر کاری باشه براتون انجام میدم .
ـــ برو جواهری نوبخت . بلدی ؟
ـــ بله خانم .
ـــ اونجا سراغ آقای مالکیان را بگیر و این پاکت را بده به ایشون . مواظب باش که حتما پاکت را به خودش بدی نه کس دیگه .
ـــ چشم .
پاکت را به دستش دادم ، او هم در جیب کت مشکی کهنه اما تمیزش گذاشت و داشت به طرف درب می رفت که صدایش زدم و خواستم منتظر بماند ، از کیفم اسکناسی در آوردم .
ـــ نه خانم لازم نیست .
ـــ چرا عزیزم لازمت میشه . بد نیست چیزی برای خودت بخری ، شاید یه جفت کفش زیبا .
با خجالت پاهایش را که در کفش های کتانی رنگ و رو رفته ای پوشانده بود به هم مالید و سر به زیر انداخت و گفت
ـــ چشم .
طلعت رفت و من در حالی که داشتم لباس عوض می کردم به فکر فردا بودم . خسته که می شوم احساس می کنم کنترل اوضاع از دستم خارج می شود . طول و عرض ماجراها و رویدادها ، جزییات بی نهایت و خورده ریزهای بی شمار همه ابعادی عظیم و غول آسا پیدا می کنند به نحوی که حساب و کتاب شان ار دستم در می رود . نسبت بین جزییات و روابط بین خورده رویدادها برایم گنگ و نا مفهوم می شود و اینجاس که احساس درماندگی می کنم . با همین حس ناخوشایند بر تخت خواب افتادم و بی اختیار گریستم .
دستی سفید و سبک و نورانی موهایم را نوازش می کرد . بر گشتم ، نگاهش کردم ، معصومه بود ، همان طور که روز ملاقات دیده بودمش . آرام لبخندی زد . در آغوشم کشید . با نوازهایش آرامم می کرد . زمزمه های مبهم اش تسلی ام می داد . چه آرامش عمیقی . همین را می خواستم ، آرامش و سکوت مطلق .
بیدار که شدم نیماجان بر صندلی نزدیک تخت خواب نشسته بود و نگاهم می کرد . چه خوب است که ذهن و روان ، خود را در خواب باز سازی می کنند . آرام از جا برخاستم ، با لبخند نگاهش کردم . تصمیمی که بعد از ملاقات با مادرش گرفته بودم قطعی بود ، او نباید درگیر مشکلات من می شد .
شام سبکی را به همراه خانواده ی شوهر صرف کردم . آقای بوشهری احوال آقاجان را پرسیدند . فخرالزمان بانو با نگاه خاکستریش اخطار می داد . جواب هایم کلی و خلاصه بود . طلعت با کفش های کتانی آبی نو به مادرش کمک می کرد . یادداشت به دست مالکیان رسیده بود . شب زمستانی تاریک و طوفانی بود .
ادامه دارد ...
به نام خداوند مهربان