برای مطالعه اینجا را کلیک کنید
نگارش ۲۷۶ بخش از یک رمان و بازخوانی
آن با دوستانِ همراه ، لذت بخش است .
امروز فصل ششم رمان با نام "نور"
آغاز شد .
برای مطالعه اینجا را کلیک کنید
سلام
در "کافه ی هنر و ادبیات" سعی کنید با فنجانی نوشیدنی گرم یا خنک ـ به فراخور میل و فصل ـ از خودتان پذیرایی کنید و همزمان با نوشیدن چایی ، قهوه و یا شربتی گوارا اگر مایل بودید نگاهی به مطالب پیش رویتان اندازید . مطالب قرار است که سرگرم کننده ، آموزنده و مخصوصا در حوزه ی ادبیات و هنر باشد . اما قول می دهم حتی الامکان یادم نرود که "کافه ..." جای برگزاری کلاس درس نیست ، جای بحث های پیچیده و تو در توی فلسفی و سبک شناسی و تاریخ ادبیات و سیاست هم نیست . "کافه ..." مثل "کشکول" های قدیم جایی ست برای گفتن و شنیدن آنچه من و شما دوست داریم و از آن لذت می بریم . نمی دانم "کشکول" جناب "شیخ بهایی" یا دیگران را خوانده اید یا نه؟ غرض که سبک کار چنان است و امید که پسند افتد ...
از لب های خشک آسمان
تنها سکوت می ریزد
زهر خاک
شکوفه های درد را بارور می کند
گرما
در پشت چشمان داغ بسته ی دروغ
نفس تنگی افق
التهاب دیوارها
خیال عرق ریزی پروانه ها
پنهان می شود .
روزگاری
بارانی بود
لبخندی بود
باغی بود
که درختانش عاشق می شدند ...
بازنویسی دی 96
در نگاه سایه دار عابری باران زده
غنچه های لاله ها
شبنم زده
نرم
نازک
ابرک سرمست دور
باز بازی می کند
با خوشه های شاد نور
نقش هایی می زند در آسمان
رنگ بازی می کند
رنگین کمان
سینه می ساید بر آب روان
طره های بید مجنون
در خزان
باد می آید به دیدار درخت
رقص دارند شاخه های نیک بخت
باد سر خوش می شود
خنده هایش
قطره قطره شکل باران می شود
دشت زیبا می شود
دنیا فریبا می شود
بازنویسی : 21 آبان 1396
نیستی
نگاه خسته و خیس شاپرک است
به شعله ی بی دود اجاق خانه های دور
نیستی
غم نهفتن یادگاری توست
زیر سیاهی خاک نم دار حاصلخیز
نیستی
صدای ورشکسته ی ماشینی ست
که دست ها را خالی
پیش نگاه گرسنه ی کودکی قرار می دهد
که جز انتظار کاری بلد نیست
نیستی
خیانت دیرپای رگ به ریشه است
فرزند به پدر
زمین به آسمان
عقل به عاطفه
حکایت خیانت مغلوب و تاریکی خاموش
خاموش .
مرتضی نیک پایان
بازنویسی 23 شهریور 96
قرابه ی شراب کهنه را عصر تابستان که آفتاب در میان ابرها ، زرد و کم رمق شده و کمتر آتش می پاشد از سرداب می آورد . اینجا از روی ایوان هم می توان دریا را در پس انبوه درختان ، آن دورها دید که تلالوء نقره ای دارد . جامی برای خودش و یکی دیگر برای من می ریزد و کنار بشقاب ماهی سرخ کرده روبرویم می گذارد . جرعه ای کوچک می نوشم و طعم گس آن را در دهانم نگه می دارم . نگاهش می کنم ، آرام و سرخوش در حالی که نرمه بادی زلفش را عقب می زند لبخند بر لب دارد . سه روز است نگذاشته جنگل بروم . روزها بهانه می آورد که هوا شرجی و گرم است و شب ها تاریکی و مه را بهانه می کند . توی خانه پای برهنه روی پارکت ها راه می رود و لای مبل ها و گلدان ها می چرخد و می خندد و دست هایش را که بلند می کند ، انگار که برقصد ، پیراهن بلند و گشادش موج بر می دارد و می گوید : "توی این گرما کجا می شود رفت ؟ " وسوسه ام می کند در خنکای تهویه ی مطبوع بنشینم و قهوه ی داغ معطرش را بنوشم . سه روز است پا سست کرده ام و تسلیم لبخند و وسوسه اش شده ام اما امشب به هر ترتیبی که شده راه می افتم . اصلا از اول برای همین آمده ام ، دیدن جنگل و دریا . حالا دست مرا می گیرد و به ایوان خانه که بر بلندی تپه ی مشرف بر دریا و جنگل قرار دارد می برد و اشاره می کند که این جنگل و آن دورتر دریا . دیروز برای این که بهانه ای بیاورم و شاید راضی شود بر خیزیم و چراغ قوه ی بزرگ داخل صندوق عقب ماشین را برداریم و راهی شویم گفتم : "از اینجا جنگل و دریا خیلی دور هستند و من چیزهای دور را دوست ندارم ." خدا شاهد است منظور بدی نداشتم ، اما یک هو اخم هایش در هم رفت و لب ورچید و روی گرداند ، با بغض گفت : "پس این همه سال از من دور بودی ..." نگذاشتم حرفش تمام شود و دستپاچه پیش دویدم و دستانش را گرفتم و گفتم : "دور ، از تو ؟ نه نه نه نه . تو همیشه نزدیک ترین جا را در قلب من داشتی ." رویش را که به سویم گرداند چشمانش قرمز بود و قطرات اشک گوشه ی چشمان زیبایش می درخشید . حرفم اثر کرده بود و لبخندی بر لب هایش نشست ." در آغوشم خزید و سر بر سینه ام نهاد . از خواب سنگین و عمیق بعدازظهر که بیدار شدم رخشان داشت قهوه درست می کرد و عطرش با بوی سنگین و همیشه گی شالیزارها که از شرجی بیرون راهی به داخل خانه می جست ، مخلوط شده بود . سینی قهوه را که بر میز نهاد نگاهم کرد و انگار که چیزی یادش بیاید از جا جست و تند رفت و وقتی برگشت جعبه ی شکلات خارجی را که از فروشگاه فرودگاه خریده بودم ، در دست داشت . در ایوان بر صندلی های فلزی نشسته بودیم و خورشید بی رنگ را که در آب های نقره ای فرو می رفت نگاه می کردیم . رخشان نگران بود و من مصمم . آخرین جرعه را نوشیدم و آرام فنجان را در سینی گذاشتم و برخواستم ، تصمیمم را گرفته بودم ، این بار حتی اگر رخشان هم نیاید تا دریا می روم . رخشان نگران نگاهم کرد ، نگاهش مرا یاد ده سال پیش انداخت وقتی که در یک چنین تابستان داغی با پویا و دیگران شبانه به جنگل زدیم و به دریا رسیدیم و تن به آب ولرم سپردیم ...
ادامه دارد
مرتضی نیک پایان
بهار من
که نه آفتاب داری
و نه باران
در این سال های خاموش
دل خوشم
به مشتی گندم که به استقبالت در آب می ریزم .
دل خوشم
به دو گلدان شب بوی حراج روز عید
و هفت سینی که پایش می نشینم
تا برای "همه" آرزوی خوشبختی کنم
و منتظر باشم
مثل هر سال
خوشبختی
بخار سفید و غلیظ دود کش کلبه ای دوری باشد
که بوی نان را با رایحه ی کاج های خیس جنگل رویاها
در می آمیزد
یا بارانی باشد
حاصل محبت ابری کوچک و مهربان
قدر دو قطره ای که بر شکوفه می بارد
یا لبخندی زیبا
که پیش چشمان تار تب زده ام
می درخشد و محو می شود .
من
هیچ گاه کودکی هایم را با فصلی جز بهار به خاطر نمی آورم
در کودکی هایم وقت برف بازی زمستان هم بهار است
رودخانه و آب تنی تابستان هم در بهار است
لبخند
شکوفه ی صورتی
و بازی
ابر و آفتاب بهاری ست .
رشته رشته
در تلالو طلایی گیسوانت می جویم
و در گذر نقره ای آب زلال نهر
اشتیاق را در چشمانت
التهاب را در گرمی دستانت
طعم بوسه هایت
بی قراری نگاهت می بینم
و آغوش من
آرامش پس از توفان
برای چشمان خواب آلود بعدازظهر این باغ .
تنها سکوت می ریزد
زهر خاک
شکوفه های درد را بارور می کند
گرما
در پشت چشمان داغ بسته ی دروغ
نفس تنگی افق
التهاب دیوارها
خیال عرق ریزی پروانه ها ست .
روزگاری
بارانی بود
لبخندی بود
باغی بود
که درختانش نماز می خواندند ...
تیر 1372 بازنویسی دی 1393
غروب خاکستری زمستان بود
یا چشمان من سیاهی می رفت
که هیچ گاه
سایه ی بلند شور بختی را بر ایوان خواب آلود خاطره هامان ندیدم
ندیدم
اما همان دم که درد جراحت سخت نشسته بر لبخندهایت را
با هر بوسه نوشیدم
دریافتم که وقت رفتن است
بی اثری که باید بر جا ماند
انگار کن نه حرفی زدم
نه شعری سرودم
ساکت و خسته
رفتم .
در میان تاریکی
جرقه ای کوچک
نافذ
درخشان
به قدمت زمان
که با لبخند آمیخت
و بر صخره ای دور و زخمی بارید
تا بسوزد و بگرید و اشک سنگ
جنگلی بسازد از درختان سیاه سوزنی
و در آن جنگل
مرغی کوچک اما زیبا نغمه ای بخواند
و از آن نغمه ابرهایی پدید آید
و از آن ابرها بارانی ببارد
و از آن باران رنگین کمانی بسازد
و از آن رنگین کمان لبخندی بزاید
به فرخندگی ِ
نوری
رنگی
آبشاری
که زندگی نامند
و گرمایی و حسی و حرفی
که عشق نامند .
وقتی گل تاوان زیبایی را می دهد
باران تاوان سخاوت را
و دل تاوان محبت ...؟
از همان روزی که نخستین گناه بشر را نوشتند
همان روزی که واژه ی تیز خشونت
لبخند را برید و چشم ها را سوزاند
این روزها
خالی و خسته
قطار می شوند پشت هم
و من چه راکد ایستاده ام در این طوفان کور و این ها در من می گذرند .
ظل آفتاب تابستان
دلتنگی و دانه های عرق بر پیشانی
که شور سُر می خورد توی چشم .
در این بیابان دور کسی گریه نمی کند
تن ها فرسوده می شوند
دل ها پیر
چشم ها پنهان در چاله ی زیر ابرو
چروکیده و تنگ
می سوزند .
اگر چه عبوس آغوش بگشا
شاید آخرین قطره ی باران
از این زمانه ی خشک
پاداش تو باشد
به پاس دشنام تلخی که جویدی و نگفتی .
دکانی ست تاریک
پر از بوی نا و ترشی
شرابخانه ی بی یار
بی پیر
تلخ .
خیابان که باد است و خاک
چشم
که می سوزد و قرمز
نه گریه نمی کنم ...
پروانه ی سپید لبخند تو
در متن آبی آسمان نگاهم .
اگر چه رد پایی ندارد
اما
گرمایی دارد و داستانی از موج های بلند .
صاحبدلان را دل گرم می کند
بی دلان را
داغ دل , دل سرد .
در مستی
که به لبخندش بدهم
همه هستی .
بانگاهش گل ها را نوازش می کرد
و با لبخندش
رویاها را .
تو را در خود می گیرد
مثل کف در حمام بخار
تا گردن .
آخرین دم
در فضایی شوم و تیره
خنجری چرخید .
پهلوان افتاد
گویی آسمان افتاد .
زمین سنگین تر از هر روز تاریخی چه بد می رفت
زمین در زیر بار آسمان مانده
زمان در خون غلطیده
جهان گویی که جز از مزه ی خون شهیدی تازه
ــ از مکری دگر ــ
شوری به خود هرگز ندیده .
پهلوان افتاده چون کوهی به خاک
زخم آخر
حرف آخر بود .
خسته و بیزار
ــ از مکر و فریب سال های سال ــ
کوه بازو از زمین برکند
پنجه چون آهن فرو برده به خاک و سینه اش لغزید
چون دریای غم
گوشه ای دیگر خزید و محو کار این جهان گردید .
پس
نگاهش پیش از آنی که شود در تیرگی
تا حسرتی در وی نماند
خیره مانده سوی چیزی
مورکی
خرد و سیاه و دانه کش
می رفت و در راهش
تنیده تارهای موذی یک عنکبوت زشت و بد ترکیب .
کنون در لحظه ای که زهر زخم پهلوان بر جانش آتش زد و آهش را چو دودی از دلش فواره سان پیچاند و بیرون داد
به تار موذی پر پیچ و خم آمد گرفتار
مورک نازک بدن
دانه رها کرد
بس تقلا کرد و هر بار بسی از بار پیش اندر گرفتاری
نبودش چاره ای دیگر .
به جز اشکی که از چشمش رها شد
هر چه بودش
دست و پا و سینه و گردن گرفتار
عنکبوت خشم و بیداد
خنده اش چون رعد غران
پنجه اش چون برق بران
مور
خسته
خرخر فریاد
فریاد سکوت
ناله ای از التماس
التماس و بی پناهی
زردی و بیماری و هر چیز دیگر .
پهلوان افتاده و جز اشک چشمش
خون زخمش
هر چه بودش بی تحرک وانهاده .
جوی خونی از برش جاری به دشتی
دشتی از هر آرزویی خالی و از هر نیازی بی نیاز
انتهای کار بود آخر
"پهلوان آماده باش"
پهلوان
آماده بود
اما
مورک خسته گرفتار و نزار در التماس
پهلوان می خواست یک دم
کاری کند
دست خود بالا بَرَد
پنجه در تار افکند
پنجه ای که سنگ خارا خورد می کرد
آهن و فولاد نرم می کرد
تار بگشاید
مورک خرد را کند آزاد .
هر چه بودش در توان
در بازوی چون کوه خود کرده
فشاری داد
افسوس
دست او بوده چنان سنگین
که گویی کودکی کوهی بخواهد برکند از جا
تکانی می تواند داد ؟
پهلوان نا توان در اوج حسرت عنکبوت زشت را می دید
که با هر هشت پای خون چکانش
سوی مور بینوا می رفت خندان
بهر آن کز خون او سازد شرابی و به یک جرعه فرو نوشد .
می خواست کاری کند
افسوس
دور او بگذشته بود و دست او چون سنگ بی حس
هر توانی داشت
رفته
این نفس هم هر دمی کوتاه می شد
بهر دنیایی دگر
کار او آماده بود .
آخرین دم گفت با خود :
" پهلوانم
ای جهان من پهلوانم
دیوهایی کشته بودم که هزاران مرد کشته
اژدهایی در قفس کردم
که پولاد از نگاهش آب می شد
من سپاه بی شمار سنگ و آهن را شکستم
من به هر دریا
به هر جنگل
که بوده در جفای شیر و کوسه
رفتم و کشتم از آنان .
حال افتاده چنینم ؟
بهر موری نیز بی حاصل ؟"
پهلوان خاکی و خونی
ناگهان بانگی کشید
صیحه ای از عمق جانی که دگر گویی نبود
دست خود را داد بالا
در کنار تار لغزید پنجه ی سرد کبودش
مورک نازک بدن
خرد و سیاه و دانه کش
گشت آزاد و به رقص و پای کوبی شادی کنان
بگذشت و رفت .
پهلوان خاموش و سرد
گویی هزاران سال مرده .
مرتضی نیک پایان
1367
رفیق من
غروب گل های کاغذی را با هم خیره بودیم
که دستی به هیبت خارپشت فریب
گُردمان را سایید و از پرتگاه باور انداخت مان .
اکنون مرا نخواه به عشق و ایمان سوگند آورم
دیریست در کوچه ی تنگ همیشه شب مانده ی بی روز فلسفه ی زیستنم
گل های سفید ایمان
شکوفه نداده اند
لب های آلبالویی عشق
طعم لبخند را منتشر نکرده اند .
رفیق من
مجاور مرام تاکستان راستی بودیم
قدح قدح خورشید می نوشیدیم و روشن می شدیم
کدام شیر پاک خورده ای جام خورشیدمان را شکست ؟
چگونه باغبان نخلستانی شدیم که میوه ی تاریکی می دهد
همان میوه هایی که دست جهل در حلقوم هر زنی فرو بَرَد
حرام زاده ی کلاه آهنی میزاید
تا شیر پاکش دهند ؟
نگاه کن
هزار هزار حرام زاده ی شیر پاک خورده
در دشت های نیرنگ
جهالت می کارند و پوچی درو می کنند
تا باور کنیم
خورشید
خیالی بوده از جنس گل برگ های سفید خاطراتی که موریانه به جانش زده .
رفیق من
اگر چه زمستان فصل کشدار سردخانه و کفن و دفن خورشید است
و سرمایی که تا همیشه ی ما ادامه داشته
آن قدر که موی سپید کردیم و یادمان رفت
دمای نارنجی رفاقت را
لیک
هنوز ته مانده ی برکه ی دوستی مان
مرواریدی از جنس سلام و لبخند در خود نهفته دارد
تا بی هیچ دریغ اش
نثار محبت و عشق و راستی سازیم .
بانوی شب هزار ساله ی سیاه چشم سیه گیسو
در رقص با ستاره ی بخت من
لبخند که میزنی
ارتعاش تارهای درونی ترین احساسم
هم نوای آهنگ سیال گام هایت می شود .
یلدای من
که در حقیقت پنهان خویش
لبخند خفته را
آهسته
بر لب های سبزترین برگ درخت آرزویم
می نشانی
تکثیر کدام احساس را
در درخشش سیاهی چشمانت
اراده کرده ای
که شب طولانی موزون تو را
با هیچ روز رنگی
نمی توان تاخت زد ؟
بانوی موج های آرام لبخند و رقص و سایه
صبورترین نگاهت را
برای دل واژه های محزونم
پای درخت همیشه سبز عاطفه افکن
آسمان را زمزمه کن
ستاره را نوازش کن
ماه را سیراب کن
ملایم
مرهم باش بر عریانی زخم های هزار ساله .
یلدا هم که باشد
دنیا رنگین می شود
در طلوعی دیگر .
کم سو مباد
نور نگاهت
در این شب های بلند حزن الود .
اندوه
اسمان
لبخند مادر .
شکوه داشت یا تمنا
وقت رفتن ؟