روزها
بر قله ی تپه ای خاکی ایستاده ام
از همان روزی که نخستین گناه بشر را نوشتند
همان روزی که واژه ی تیز خشونت
لبخند را برید و چشم ها را سوزاند
این روزها
خالی و خسته
قطار می شوند پشت هم
و من چه راکد ایستاده ام در این طوفان کور و این ها در من می گذرند .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط مرتضی نیک پایان
|
به نام خداوند مهربان