بر قله ی تپه ای خاکی ایستاده ام

از همان روزی که نخستین گناه بشر را نوشتند

همان روزی که واژه ی تیز خشونت

لبخند را برید و چشم ها را سوزاند

این روزها

خالی و خسته

قطار می شوند پشت هم

و من چه راکد ایستاده ام در این طوفان کور و این ها در من می گذرند .