در راه منزل غرق فکر بودم . از سویی سفارش تیمسار برای تهیه ی هر چه سریع تر پول و از سوی دیگر پیشنهاد سخاوت مندانه ی مالکیان که نمی دانستم دقیقا چه قصد و منظوری در پس آن نهفته است فکرم را مشغول کرده بود . خیابان های سرد و خلوت را بدون این که متوجه باشم می پیمودم و با دلشوره افکارم را مرور می کردم . تصمیم گرفتم موضوع را با نیماجان و شاید هم با آقای بوشهری در میان بگذارم و برای تهیه ی پول از آن ها کمک بخواهم . مطمئن بودم آقای بوشهری دریغ نخواهد کرد . بله این بهترین و عاقلانه ترین راه بود با نتیجه گیریی که انجام دادم دلشوره هایم کم رنگ شد و آرامشی را در درونم احساس کردم .
چیزی از ساعت ده نگذشته بود که به منزل بوشهری رسیدم . داخل اتاق که شدم هنوز لباسم را عوض نکرده بودم که بمانی با دو تقه به درب مثل همیشه خندان و پر انرژی وارد شد .
ـــ خانم جون قربونتون برم اومدین ؟
با این که دیدن چهره ی بشاش و سر حال بمانی بعد از آن همه بحث و گفتگو وتشویش و دلهره ، خالی از لطف نبود ولی خستگی ناشی از بیداری دیشب و پیاده روی در هوای سرد باعث شد که به کوتاهی جواب بمانی را بدهم .
ـــ آره ، می بینی که .
ـــ وای خانوم جون از دیشب که رفتین دل تو دلم نبود هم دلم شور میزد ، هم دلم تنگ شده بود . از زور ناراحتی با این مش عفت بیچاره دهن به دهن شدم و تو آشپزخونه یه دعوای کاری و باری راه افتاد . تصدقتون بشم بزارین کمکتون کنم ...
آرام آرام داشتم لباسم را عوض می کردم ، به حرف هایش گوش می کردم و خوشم می آمد اینطور با لحن صمیمانه و شاید مادرانه دل نگرانم بود . به محض این که متوجه شد تصمیم به تعویض لباس دارم هم چنان که حرف هایش را ادامه می داد پرید جلو و دست های چالاکش را به کار انداخت و من که دیگر به حضور او و کمک های مادرانه اش عادت کرده بودم بدون حرفی خود را به او سپردم
ـــ تصدقتون بشم چقد بدنتون یخ کرده ، رنگ تونم شده عینهو گج .
ـــ نگران نباش ، دیشب نخوابیدم و خسته هستم . با یه کم استراحت روبراه میشم .
با حرف هایم بمانی ساکت شد و به کارش ادامه داد . دستان نرم و چالاکش را احساس می کردم که داشت لباس راحتیم را در برم می کرد و چون کودکی برای خواب آماده ام می کرد . . روی تخت خواباندم و لحاف مخمل سورمه ای مروارید دوزی را که وقتی نگاهش می کردی به یاد آسمانی پر ستاره می افتادی رویم کشید . چشمانم را بستم ، دست محبتی بر سرم کشید و خم شد موهایم را بوسید بعد بی صدا از جا برخاست و با قدم های سبک سوی درب رفت . همانطور با چشمان بسته صدایش زدم . آرام و بی صدا برگشت . با این که چشمانم بسته بود حضورش را کنار تخت احساس می کردم و محبتش را می خواستم .
ـــ بشین کنار تخت و دستمو بگیر .
با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد و به زحمت شنیده میشد گفت
ـــ چشم .
حس کودکی را داشتم که از بی مهری بچه های کوچه ، کتک خورده و تحقیر شده به آغوش مادرش پناه برده و غم دنیا را در نوازش های مادرش آب می کند و از چشمانش جاری می سازد . نوازش ملایم بمانی تسکینم میداد و سردی بدن خسته ام را میزدود ...
بیدار که شدم ، بمانی بود و سینی غذای خوش عطر و لبخند مادرانه . قبل از غذا با کمک بمانی دوشی گرفتم و پس از غذا هم تصمیم داشتم خود را برای گفتگو با نیماجان و اگر لازم باشد آقای بوشهری آماده کنم . اما هنوز سمت کمد لباس ها نرفته بودم که بمانی کوتاه و مختصر گفت
ـــ خانوم جون ، فخرالزمان بانو می خوان شما رو ببینن .
یک مرتبه بدم سرد شد و دوباره دلشوره به سراغم آمد . برگشتم و چهره ی مشوش بمانی رانگریستم
ـــ خبری شده ؟
ـــ نه خانوم جون ، تصدقتون بشم چه خبری ؟
ـــ خب لابد چیزی شده که فخرالزمان بانو می خوان منو ببینن .
ـــ والا به خدا من که چیزی نمی دونم خانوم . اما ظهری سر میز غذا از آقا نیما سراغتون و گرفتن و ایشونم گفتن که دیشب بیمارستان بودین و الانم خسته این و خوابیدین .
ـــ خب؟
ـــ همین . البته آقا هم گفتن که به عیادت پدرتون اومدن .
بمانی نزدیکتر آمد . صدایش را پایین آورد و ادامه داد
ـــ اما خانوم جون گمونم بانو خیلی خوششون نیومد و اخماشون تو هم رفت . اینجوری ...
بعد بمانی چشماشو چپ کرد و صورتشو به طرز خنده آوری در هم کشید و ابروهایش را گره انداخت . و در یک آن هر دو از خنده ترکیدیم ... دوستانه در آغوشش کشیدم و در حالی که به پشتش میزدم گفتم
ـــ خدا نکشتت ، توام چه بلایی .
خنده هایمان زود فروکش کرد و سرانجام در سکوت نفسی کشیدم و آرام شدم .
ـــ خب بریم ببینیم این بانوی شما چه فرمایش دارن .
با آگاهی از خورده بینی و نگاه عیب جوی فخرالزمان بانو علی رغم میلم برای انتخاب لباس از بمانی که با اخلاق و روحیات بانویش آشنا بود کمک خواستم و او هم چند تکه لباس تیره رنگ را برایم از کمد بیرون کشید و توصیه کرد حتما جواهرات فراوانی به خود بیاویزم . به ناچار چنین کردم و همراه بمانی به سوی اتاق فخرالزمان بانو حرکت کردم .
اولین بار بود که راهروهای عریض و طویل عمارت را برای رسیدن به آن سوی خانه طی می کردم . کف راهرو با موکت پرزدار قرمز رنگی فرش شده بود . حاشیه ی پایین دیوارها و محل اتصال موکت با دیوار را قرنیز چوبی سفید رنگی پوشانده بود . دیوارها روکش کچ داشت اما نوعی رنگ آبی روشن که برجستگی و فرو رفتگیش آن را شبیه بافتی از پارچه می کرد روی گچ را پوشانده بود و گله به گله با چراغ های طلایی رنگ خوش فرم تزیین شده بود . بین چراغ ها تابلوهای نقاشی مستطیل شکل بزرگی قرار داشت . بخش بالایی دیوار و سقف گچبری های ظریف و تحسین برانگیزی داشت ، همه چیز از تمیزی برق می زد .
بمانی پشت درب اتاقی ایستاد . با احتیاط ضربه ای به در زد و منتظر ماند . من نیز کنارش ایستاده بودم . انتظار طولانی شد اما نمی دانم چرا بمانی دوباره در نزد . درد دل گفتم شاید اینجا دوبار در زدن خلاف ادب باشد . سر در گوش بمانی کردم و آهسته گفتم
ـــ شاید خواب باشن .
بمانی چون برق گرفته ها پرید آن سو تر و با عجله اطراف را نگاه کرد . انگار نگران بود مبادا کسی ما را دیده باشد . فهمیدم نباید کسی بفهمد که ما با هم قدری خودمانی و صمیمی شده ایم . بمانی با حرکت سر و بستن چشم هایش که هنوز ته رنگی از ترس و تشویش داشت مرا به صبر دعوت کرد . در همین حین صدای فخرالزمان بانو شنیده شد
ـــ بیا تو .
بمانی پرید جلو و درب را باز کرد و با احترام مرا دعوت به ورود کرد . انگار که بازیگر نمایشی کسالت آور اما بسیار رسمی و جدی باشم ، سینه صاف کردم و قدم به درون اتاق که بیشتر به تالاری مملو از اشیاء و مبلمان قدیمی و عتیقه می ماند ، گذاشتم . کف اتاق از سنگ مرمر بود و فرش ابریشم بافت بزرگ نایینی مرکز تالار را پوشانده بود . میز چوبی طلایی رنگی که کنده کاری و معرق کاری های ریز و ظریف و فراوانی داشت در مرکز فرش بود و فخرالزمان بانو که چشمان پف کرده ی خاکستریش در عینک زره بینی دسته شاخی سیاه رنگش به مراتب سرد تر و خصومت بار تر به نظر می رسید پشت این میز بر صندلی چرمی گردان بزرگی که دسته های چوبی کنده کاری شده داشت نشسته بود . بر خلاف اولین ملاقتمان لباسی ساده اما تیره رنگ پوشیده بود و پاهای پف کرده اش را صندل های مخملین قهوه ای رنگی که حاشیه اش خز داشت ، پوشانده بود . از انبوه کاغذهای جلو رویش سر بلند کرد ، نگاه سردش را سویم انداخت
ـــ هاه اومدین ؟ .... بشنین .
با اشاره ی او بر صندلی که مورد نظرش بود نشستم . بمانی همچنان نزدیک درب ایستاده بود . فخرالزمان به او اشاره ای کرد و بمانی به آرامی و با احترام از اتاق خارج شد و درب را بست . در سکوت مادر شوهر سالخورده را نگاه می کردم و منتظر بودم علت احضارم را بدانم . او نیز بی عجله در حالی که گاه گاهی از بالای عینک زره بینی نگاه خاکستریش را سویم می چرخاند ، کاغذها را یکی یکی از سطح میز بر می داشت و در پوشه ی روبرویش می گذاشت .
ـــ رسیدن حساب ها و نظم دادن به کارهای فتح الله خان خسته ام کرده ...
سرفه ی خشکی حرفش را قطع کرد . سرفه اش به گونه ای خاص بود . انگار از ته دلش بر می خواست و در سینه جمع می شد و بعد زیر غبغب پر چینش می شکست و صدای خفه و کوتاه اما پیوسته و مکرری را از دهان تقریبا بسته اش بیرون می ریخت ، بیشتر شبیه کو کو بود . اگر چه در حضور او احساس امنیت و راحتی نداشتم ولی می دانستم زن دانا و با فراستی ست ، در دل آرزو می کردم به توانم محبتش را جلب کنم . در حالی که دستمالش را بر دهان می کشید ادامه داد
ـــ دیگه باید یه فکری واسه خودش بکنه ، خیلی وقته گفتم بهش اما گوشش بدهکار نیست .
عینکش را برداشت . پوشه را بست . نگاهش را طولانی به من دوخت . همچنان زیر لب صحبتش را ادامه داد
ـــ مدتیه سر به هوا شده .
با احترام در مقابلش نشسته بودم و همچون مدل عکاس های قدیمی که گویی سفارش اکیدش کردند از جایش تکان نخورد کمر را صاف کرده و سینه را جلو داده و با اطواری اشرافی که گمان می کردم خوشایند فخرالزمان بانو باشد پا روی پا انداخته بودم و در مقابلش نشسته بودم و تظاهر می کردم با دقت حرف هایش را می شنوم .
ـــ بله ، سر به هوا شده این فتح الله خان ...
درب باز شد و بمانی با دو لیوان بزرگ که نوشیدنی سیاه رنگی داخلش بود وارد شد . از بخار سطح لیوان و بوی سمبله الطیب فهمیدم که نوشیدنی فخرالزمان بانو گل گاو زبان و سمبله الطیب است . بمانی سینی را در مقابلم گرفت . لیوان خوش تراش عتیقه را برداشتم و بر میز کوچک طلایی روبرویم کنار قندان نقره ی قلمزنی شده گذاشتم . بمانی با چالاکی همیشگی اش چون رقصنده ای ماهر بی آن که قدم بردارد با کمر سوی بانویش چرخید و سینی را بر میز گذاشت و نرم و سبک و بی صدا از اتاق خارج شد .
ـــ شما چه می کنی با پسر پدری که سر به هوا شده ؟
دو سه تکه نبات زعفرانی در نوشیدنی اش انداخت و هنوز قاشق طلایی درون لیوان را نچرخانده بود که بی فکر جوابش را دادم .
ـــ نیماجان بسیار گرفتارن و انگار نه انگار عروس تازه واردی دارن .
فخرالزمان بانو قاشق را آرام و سنگین در لیوانش چرخاند و لابلای صدای جرینگ جرینگ فاصله دار و خفه ای که برخاست گفت
ـــ گویا شما هم کم گرفتار نیستید .
ـــ همونطور که می دونین آقاجون نا خوش هستند و در بیمارستان بستری اند . دیشب برای ملاقات و مراقبت اونجا بودم .
ـــ مراقبت ؟ نمی دونستم شما پزشک یا پرستار هستین .
نگاه سرد و لحن غیر دوستانه ی فرخ الزمان بانو آزارم می داد .
ـــ نخیر من نه پزشکم و نه پرستار .
ـــ خب پس چطور برای مراقبت از بیمار دیشب بیمارستان بودین ؟
ـــ بیمار آقاجون من بود ...
ـــ بیمار هر کس که باشه به پزشک احتیاج داره نه کس دیگه .
ـــ ایشون با دیدن من خوشحال شدن ، منم با دیدن آقا جون خوشحال شدم .
ـــ این اسمش مراقبت نیست .
ـــ من تصور می کنم وقتی پدری مشاهده می کنه که دخترش بر بالین بیماریش نشسته و نگران حالشه خوشحال میشه و این در بهبود حاش اثر داره .
فخر الزمان بانو لیوان نوشیدنیش را هورت کشید و وقتی مایع از گلویش پایین می رفت صدای بلند بلعیدنش آزار دهنده بود و من تعجب کردم چطور بانوی سالخورده ی اشراف زاده چنین مشمئز کننده چیزی را می نوشد . لب های بی رنگش که آغشته به مایع نوشیدنی شده بود و برق می زد تکان خورد
ـــ چه مهملاتی . این حرف ها مناسب بچه هاس نه شما .
ـــ شما منکر تاثیرات روحی و عاطفی هستین ؟
ـــ این حرف های احساساتی پوچ و بی معنیه . لطفا تکرار نکنین که حوصله ی شنیدن رو ندارم .
باور نمی شد این پیر زن تا این حد بی روح و احساس باشد . تازه می فهمیدم چرا دستان پسرش همیشه یخ کرده و چرا هیچ وفت در بیان احساسش موفق تیست و از چه رو بوشهری بزرگ با آن همه ثروت و نفوذ خود را در اتاق دیگری محبوس کرده و با قلم و دوات و خوش نویسی خلوت کرده است . خون سرد نشسته بود و مرا نگاه می کرد . او هر چه می خواهد باشد ، خونم به جوش آمده بود و می دانستم گونه هایم گل انداخته و اگر خودم را رها کنم تمام موج خشمم از دهان به سمت این پیرزن بی احساس و به شدت خودخواه جاری خواهد شد . اما من با یادآوری وضعیت خواهر مظلومم ، بنا را بر مصالحه گذاشتم . می خواستم دوستی و محبتش را جلب کنم . نمی توانستم و نباید او را در دشمنی و کینه ورزی جری کنم . آه خدایا هیچ کاری سخت تر از جلب محبت آدمی خودخواه و بی احساس که از ابتدا رویه ی دشمنی با تو را گذاشته باشد نیست . با فشار زیادی که به خود آوردم خشمم را کنترل نمودم و سرم را زیر انداختم و علی رغم میلم گفتم
ـــ چشم . تجربه ی شما بیشتره و هر چه بگین درسته .
لبخند رضایتی بر لبش نشست . چشمان خاکستریش برقی زد . احساس لذت از غلبه و پیروزی را در چشمان و چین و چروک صورتش به وضوح می دیدم . در دل با خود می گفتم : اشکال نداره ، بزار فکر کنه این عروس تازه وارد نادان به همین زودی مغلوب ابهت اشرافیش شده . شاید این جوری بشه محبتش را جلب کرد ... با این حرف ها خودم را تسلی می دادم .
ـــ بله تجربه های من تو زندگی خیلی زیاده همین منو ناچار می کنه بر خلاف میلم تو این خونه مراقب همه چیز باشم . حتی فتح الله خان سر به هوا .
ـــ شما ستون این خانواده هستین و مسائل را خیلی خوب درک می کنین .
با لذت تملقم را پذیرفت و با لبخند سر تکان داد . با این که این حرکتش برای من که طالب دوستی و محبتش بودم یک پیروزی به شمار می آمد اما داشتم خفه می شدم . تا سر حد مرگ از این موقعیت متنفر بودم . باورم نمی شد این طور آن جا نشسته ام و تملق و چاپلوسی این پیرزن خرفت و از خود راضی را می کنم . انگار که فکرم را خوانده باشد خیلی زود لب ورچید و موج نگاه سردش را به سویم انداخت و کلامش را ادامه داد
ـــ در هر صورت من خواستم شما این جا بیایین تا نکته ای را براتون توضیح بدم ...
فخرالزمان بانو از آن زن هایی نبود که منویات ذهنی اش را رک و صریح بیان کند با شناختی که از او داشتم می دانستم که او همیشه حرف هایش را در لفافه هایی از جملات و کلمات گاه شیرین و گاه تلخ می پیچد و به مخاطبش حواله می کند . اما در این لحظه او داشت کلامش را صریح و بی پرده بیان می کرد و این یا به دلیل هیجانات ناشی از دشمنی و کینه ورزی او با عروس تازه وارد بود و یا به دلیل حساسیت موضوع هر چه بود با سخنان اخطار دهنده ای که چون پتک بر سرم کوبید تکلیفم را مشخص کرد
ادامه دارد ...