ساعت پرتقال 24

... چشمان خاکستری فخرالزمان بانو قلبم را سرد می کرد آن قدر که یخ بزند و ترک بردارد و با تلنگری بشکند . قلبم که شکست دردی عمیق درونم را لرزاند و خیس از عرق بیدار شدم . نیماجان طاقباز چنان آرام خوابیده بود که صدای نفس کشیدنش هم به گوش نمی رسید . در گرگ و میش هوا صورتش به خاکستری میزد و بیشتر به جسدی منجمد شده می مانست . دست سردش را لمس کردم و قلبم تیر کشید .               

    اوقاتم را با بیم و امید می گذراندم . صرف صبحانه زیر نگاه خاکستری فخرالزمان بانو و بی تفاوتی نیماجان عذابی مضاعف بود که بی صدا تحمل می کردم . به اتاقم رفتم تا خود را برای ملاقات تیمسار و سپس مالکیان آماده کنم . مثل هر روز بمانی با نگاه گرمش و دستان مهربانش تسلی ام می داد . طلعت را خواستم  ، بمانی نمی دانست اما طلعت راز دار من بود . دخترک با چشمان سیاه درشتش زیر و زبر زندگی مرا می بلعید و با هوش بسیار خود می دانست که تلاش هایم نیت های خیرخواهانه دارد ، نمی گفت اما نگاه حساس اش را درک می کردم . امروز پرده ای دیگر از زندگیم را کشف می کرد و من خدا را شکر می کردم که این مادر و دختر این همه نیک سرشتند .

   تیمسار خبرهای خوبی داشت . مقامات با تجدید نظر در پرونده ی معصومه موافقت کرده بودند . در اتاق کار تیمسار نشسته بودم و علی رغم جدیت چهره اش ، چشمانش صمیمی بودند و از شادی برق می زدند ، وقتی داشت شرح ماوقع را می گفت . می گفت احتمالا به زودی دادگاه دیگری تشکیل خواهد شد و حکم قبلی نقض و حکم دیگری برای معصومه صادر می شود . خوشحال بودم ، حکمشان هر چه باشد از اعدام بهتر است . با قدر شناسی دست تیمسار را فشردم و از او تشکر کردم و خواهش کردم هر چه در توان دارد برای آزادی معصومه به کار برد .

   طلعت داخل حیاط ستاد بر نیمکتی نشسته بود و از سرما دستانش را به هم می مالید با خوشحالی دستش را کشیدم و تقریبا دوان دوان از ستاد زدیم بیرون ، پر از انرژی بودم و می توانستم کوهی را جابه جا کنم باید که این شادی را با کسی تقسیم می کردم و گرنه قلبم از هیجان می ایستاد . در دل گفتم گور پدر مالکیان باید رفت دیدار آقاجان ، باید خبر شادی بخش را بشنود . حتما که هم مامان و هم او بسیار خوشحال خواهند شد ، بله بعد از این همه نگرانی و غصه گرفتن جشنی خانوادگی و کمی شادی حق امان بود .

   با کمک طلعت همه چیز خریدیم . شکلات و شیرینی و آجیل ... آقاجان در اتاق گوشه ی حیاط  پشت میز کوتاهش چار زانو نشسته و بر کاغذ خم شده بود و داشت قلم را سفت و محکم چنان  که صدای قرچ قرچ اش تا ته حیاط برسد می کشید ، تا باز هم بنویسد "همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد" مامان در اتاق پنج دری بود و موهای خاکستری بلندش را شانه میزد و غم تنهایی را در دندانه های شانه ریز می کرد و هر ذره اش را  در عمر بر باد رفته ضرب می کرد و در زمزمه ی زیر لبی اش از اشعار شاعران کهن تکرار می کرد و خبر تداشت بعد از پروین شاعران دیگری هم آمده اند که غم تنهایی زن خانه نشین ایرانی را در شعرشان فریاد می زنند و یادش نبود که آخرین بار کی اناری را شکسته بود و دانه های سرخش را در سفالینه ی لاجوردی لعاب خورده ریخته بود و با لبخند نمکین بر زانوی شوهر نهاده بود تا شیرینی و ترشی انار را با هم قسمت کنند و یاد ایام قدیم برای پدر به سبک قمر شعر وحید را در آواز دشتی سر دهد که " موسم گل ، دوره ی حسن یک دو روز است در زمانه ... ای به دل آرایی به عالم فسانه ... ای که ز تو مانده نکویی نشانه ..." بعد نم اشکی از چشم بگیرد و ادامه دهد "خاطر عاشقان را میازار ... خوش نباشد ز معشوقه آزار " تا آقاجان لبخند حزین زند و او اوج دهد بر صدای بالایش که "گر بسوزد شمع پروانه را با زبانه ... چون شود روز شمع و شب را نبینی نشانه" و یادی از خیام کند و بی مهری زمان که چه بر سر شادابی و جوانی آدمی زاد می آورد و ادامه دهد "می کنی صید مرغ بسته ... می زنی سنگ بر شکسته ... می کشی با تیغ ستم یار خسته ... خسته دلان یکسره در خون نشسته  ...  خویش و سوزی و بیگانه سازی ... نیست و آیین عاشق نوازی ... تیغ عشقت ای که در دیده ی ما نشسته ... رحمتی کن با دل عاشق زار و خسته ..." هنوز صدای مامان مثل گذشته گرم و گیراست و شنیدن حزن نهفته در آن اشک را بر خانه ی چشم میهمان می کند . امروز اما روز اشک نیست . دیدن چهره ی تکیده ی آقاجان از شادیم کاست ، در این مدت کوتاه چقدر پیر شده بود ، به روی خود نیاوردم و در حالی که نهایت سعی ام را برای ابراز شادی می کردم او را در بغل گرفتم و بوسیدم و تبریک گفتم . آقاجان که از موضوع خبر نداشت هاج و واج نگاهم می کرد . بدون این که اشاره ای به تیمسار و سایر قضایا کنم گفتم ، با شواهد تازه ای که پیدا شده حکم معصومه نقض شده و دادگاه دیگری برایش تشکیل می شود که حتما او را نجات می دهد . آقاجان با شنیدن خبر جانی تازه گرفت و از جا برخاست در حالی که دست مرا گرفته بود و می کشید به سوی پنج دری رفت و با خوشحالی مامان را که هنوز از حکم اعدام دخترش خبری نداشت متوجه رهایی او کرد . مامان سر بر زمین گذاشت و سجده ی شکر به جا آورد . با اشاره ی من طلعت میوه ها و شیرینی و چیزهای دیگر را در ظروف چیده بود و به اتاق آورد و تازه مامان متوجه حضور او شد . او را بغل کرد و بوسید و درباره ی او از من پرسید . تا نزدیک ظهر شادی می کردیم ، خانه امان دوباره بوی عطر پرتقال داشت .             

  

ادامه دارد ...

تصنیف زیبای "موسم گل" را اینجا بشنوید .

ساعت پرتقال 23

   تیمسار گفت

ـــ پول به موقع فراهم شد .

در حالی که حواله ی سه میلیون تومانی با مهر و امضاء مالکیان را در کشو کمد می گذاشت روبه من کرد و با لبخندی بر صورت جدیش ادامه داد

ـــ امروز عصر بعضی از مقامات را در باشگاه می بینم . هدیه ی شما کارها را آسون کرده .

از لحن قرص و مطمئن اش دلم آرام شد . به خانه بر گشتم و برای اولین بار وسعت باغ زمستان زده ی منزل بوشهری را بدون دل شوره و تشویش نگاه کردم . بعد از چند روز ابر و مه ، امروز هوا آفتابی بود و گردش در باغ خالی از لذت نبود . هوس کردم سری به اسطبل بزنم . بمانی می گفت اسب های زیبایی را در آن جا نگهداری می کنند . داشتم اطراف را نگاه می کردم که چشمم به آقای بوشهری افتاد . دورتر در حالی که چکمه های بلند مشکی پوشیده بود و تعلیمی چرمی کوتاهی دستش گرفته بود داشت با باغبان پیر صحبت می کرد . خواستم راهم را کج کنم و به ساختمان برگردم که دیدم متوجه حضورم شده و با دست مرا به سوی خود می خواند . به ناچار نزدیک رفتم و در حالی که شال پشمی را بر شانه می کشیدم سلام کردم .

ـــ چه عجب این عروس گوشه گیر ما دل از آشیانه کند و قدم به باغ گذاشت .

ـــ باغ بزرگ و زیباییه .

بوشهری نگاهی به درختان لخت زمستان زده کرد و گفت

ـــ الان زمستونه ، این باغ را باید بهار ببینی .

ـــ شنیدم اسب های خوبی این جا نگهداری می کنین .

لبخندی زد .

ـــ چندتایی داریم این جا . بقیه تو مزرعه هستند . هوا بهتر بشه میریم مزرعه تو ییلاق .

راه افتاد و من نیز به دنبالش . پیرمرد باغبان زودتر از ما چابک به سوی اسطبل دوید . اسب های زیبا و سر حالی بودند . از دهان و سوراخ بینی شان بخار بیرون می زد . پشت اسب ها پتو انداخته بودند و مهتر قوی هیکل اما پشت خمیده حسابی به آن ها رسیدگی می کرد . اسب سفید قشنگی با یال های بلند و چشم های مشکی توجه ام را جلب کرد .

ـــ می خوای بگم زین بزارن سوار شی ؟

ـــ وای نه ، ممنون .

آقای بوشهری خنده ای کرد و گفت

ـــ می گم یه دست لباس سواری برات آماده کنن ، تا بهار باید سوارکار خوبی بشی . فخری هم سن تو که بود استاد سوارکاری بود .    

   به یاد فخرالزمان بانو افتادم  ، برگشتم و آقای بوشهری همراهیم کرد . نیماجان با مادرش در تالار نشسته بودند . هیچ پسری در مقابل مادرش  به قدرشوهر من متواضع نبود . سلامی کردم و به اتاقم رفتم . نیماجان هم آمد . بعد از مدت ها فرصتی شد تا همسرم را نگاه کنم ، با او حرف بزنم و دست سردش را در دستان گرمم بگیرم . نیماجان همسر خوبی بود و می خواستم عاشقش باشم ...

   خانه ی بوشهری اگر چه بزرگ و شیک و پر از تجملات بود اما بسیار دل گیر و کسل کننده بود ، ناچار بودم گاهی که کارد به استخوانم می رسد از این خانه بزنم بیرون و کم کم ر اه های فرار را کشف می کردم . اصلی ترین و مهم ترین راه خرید بود . بیشتر پول دارها عاشق خریدند . همه چیز می خرند نه برای رفع احتیاج و نه حتی برای تجمل و زینت خود یا خانه هایشان . پول دارهای کهنه کار و قدیمی حتی برای تظاهر و تفاخر هم خرید نمی کنند . نفس خرید برای ایشان مفرح و لذت بخش است و من با تظاهر به این خصلت هر روز مشتی اسکناس در کیفم می چپاندم و با طلعت میزدیم بیرون . کم کم گالری ها و مزون ها و فروشگاه های بزرگ و لوکس شهر مشتری جدید خود را می شناختند و به محض ورود من و طلعت کار و زندگی شان را ول می کردند و برای معرفی جدیدترین و لوکس ترین اجناس اشان از هیچ کوششی دریغ نمی کردند . معمولا تا قبل از ورود به مغازه ای نمی دانستم چه می خواهم و برای چه شال و کلاه کرده ام و بلاخره با چه کالایی به خانه بر می گردم . اما فروشنده ها کارشان را بلندند و می دانند چطور با توضیحات و تبلیغات خود الهام بخش مشتری ول خرج برای خریدی تازه باشند . اغلب خریدهایم را به طلعت و بمانی می بخشیدم . هر دو شاد بودند و من از مشاهده ی خوشی این دو کیف می کردم . در یکی از همین گردش ها و خریدها بود که دو پیغام دریافت کردم یکی از مالکیان و یکی هم از تیمسار . پیام مالکیان واضح بود . خواسته بود تا کفش های مروارید نشان عروسی را برایش ببرم ، قولی بود که قبلا به او داده بودم . اما پیام تیمسار سه کلمه بیشتر نبود . "فردا منتظرتان هستم ." از لحن پیامش نمی شد فهمید خبر خوبی برایم دارد یا نه و همین مسئله مردد و مضطربم می کرد . مدت ها بود این چنین بی قرار روزگار را سپری می کردم . خبر داشتی ؟

   معصومه زیبا و خوش بر و رو لباس سفید عروسی پوشیده بود . داماد بلند قامت و برازنده کنارش نشسته بود . اطرافشان همه بودند . شادی می کردند ، از همه بیشتر آقا جان . داماد سویم سر برگرداند ، لبخند میزد . تو بودی . دست معصومه را در دستان گرمت گرفته بودی و چشمانت از داشتن چنین عروس دردانه ای پر از افتخار و غرور بود . خوشحال بودم که هر دو را خوشبخت می یافتم . میزبان عروسی تان من بودم و مامان . بمانی و طلعت و چند نفر دیگر در رفت و آمد بودند و از میهمانان پذیرایی می کردند . دل تو دلم نبود می خواستم همه چیز عالی باشد . همه ی تلاشم را می کردم تا عروسی تو و معصومه با شکوه تر و مجلل تر از عروسی من و نیماجان باشد . آقای بوشهری بالای مجلس کنار فخرالزمان بانو نشسته بود و تیمسار با لباس رسمی پر ابهت کنار ایشان بود . نیماجان در رفت و آمد بود و مهمان ها ی تازه وارد را برای نشستن راهنمایی می کرد و کارها را سر و سامان می داد . گاهی برای کاری کنار تو می آمد سر در گوش ات می کرد و چیزی می گفت تو هم جوابش را می دادی بدون این که بخواهم هر دو تان را با هم مقایسه می کردم ، تو را دوست داشتم و عاشقت بودم ولی او شوهرم بود . مقایسه ی  شرم آور و آزار دهنده ای بود . نوازنده ها آهنگ شاد می نواختند و تو دست معصومه را گرفتی و برخاستی ، پله های جایگاه عروس و داماد را پیمودید و به محوطه ی دایره ای جلو جایگاه آمدید . منتظر رقص زیبای معصومه با تو بودم . اما تو دست او را رها کردی و به سوی من آمدی . مرا در آغوش گرفتی و رقصان و چرخان به وسط محوطه کشاندی . معصومه لبخند می زد . در رقص همراهیت کردم . پس از مدت ها دست گرمت را در دستم می فشردم اما احساس خوبی نداشتم . نگاه سرد فخرالزمان بانو بدنم را می لرزاند . دل خوش بودم که نیماجان با معصومه می رقصد و بیشتر نگاه ها به ایشان است . تنگ در آغوشت می فشردی مرا و انداممان در پیچ و تاب بود . خودم را رها کرده بودم و داشتم رقصان پرواز می کردم با تو. احساساتم رنگ به رنگ می شد و حال خوب و بد را در یک لحظه ، یک آن تجربه می کردم . صورتت را که برای بوسه پیش آوردی لرزیدم . نمی خواستم ... می خواستم ... نمی دانم . نه ، کار خوبی نبود که در برابر آن همه چشم عروس زیبا را رها کرده  و مرا در آغوش گرفته بودی و می رقصیدی ...

ادامه دارد           

امید

                                              شادروان هوشنگ انوشه

                                                     اسم این عکس را گذاشته ام خنده بر مرگ

   عکس وصف حال روان شاد ناوی "هوشنگ انوشه" در لحظات قبل از اعدام است . او پس از کودتای بیست و هشت مرداد سال سی و دو محکوم به اعدام گردید . صرف نظر از گرایشات سیاسی ، ساده دلی و عشق به وطن در چهره ی این جوان مبارز که با لبخند شادی و امید در لحظه ی مواجه با  مرگ آمیخته تحسین بر انگیز است و به راستی که از او قهرمانی ملی می سازد . شعر "امید" را به او و همه ی شهیدان گمنام ایران زمین تقدیم می کنم .

 

اگر چه پنجره ها خسته اند ، خوابند

 

اگر چه آیینه ها کهنه اند ، تارند

 

اگر چه در نگاه سفید و سیاه ِ غبار ِ قاب ِ عکس ِ دیروزها

 

چشمان اشتیاق از دست رفته اند ، ماتند

 

امید

 

هنوز برجاست

 

نگاه کن

 

چلچله ها بی دل اند ، شادند .

ساعت پرتقال 22

می خواست که کاری نکنم تا پسرش یا همسرش در گیر مشکلات من شوند و با لحن همان پرونده های ساخته شده برای خواهرم باید به گویم که اگر چه این خواسته انسانی و محبت آمیز نبود اما با توجه به امنیتی بودن پرونده ی معصومه و سایر جهات خواسته ی فخرالزمان بانو منطقی بود . با صراحت آب پاکی بر دستم ریخت و دیگر حرفی برای گفتن نبود و تکلیف من هم معلوم شده بود .

   بمانی یک دختر نوجوان داشت ، "طلعت" . مثل خودش کمی سبزه رو و زیبا و بشاش و پر انرژی ، که گاهی همراه او و برای کمک در امور منزل به خانه ی بوشهری می آمد . در راه بازگشت به اتاقم در راهرو دیدمش ، سراغ مادرش را گرفتم ، گفت که خبرش می کند به اتاقم بیاید . نگاهش کردم ، بله دختر خوبی بود .

ـــ لازم نیست . خودت بیا .

   همراهم راه افتاد ، وارد اتاق که شدیم با اشاره ی من در را بست . خواستم تا بنشید با کمی خجالت نشست . چشمان سیاه و درشتش را به من دوخته بود . کنارش نشستم .

ـــ طلعت تو دختر خوبی هستی ، می تونم بهت اعتماد کنم ؟

ـــ ممنون خانم . حتما .

ـــ می خوام کاری برام بکنی و نمی خوام کسی خبردار بشه ، حتی مادرت .

ـــ چشم خانم ، خیالتون راحت .

به سرعت پشت میز تحریر رفتم و یادداشتی کوتاه برای مالکیان نوشتم :

"فردا برای دریافت وام خدمت می رسم ."

کاغذ را در پاکتی گذاشتم . دستش را گرفتم ، پوست دستش نرم و مثل پوست مادرش کمی چرب به نظر می رسید ، تو چشماش نگاه کردم

ـــ امیدوارم اعتمادم به تو درست باشه .

ـــ خانم من شما را بیشتر از همه تو این خونه دوست دارم ، هر کاری باشه براتون انجام میدم .

ـــ برو جواهری نوبخت . بلدی ؟

ـــ بله خانم .

ـــ اونجا سراغ آقای مالکیان را بگیر و این پاکت را بده به ایشون . مواظب باش که حتما پاکت را به خودش بدی نه کس دیگه .

ـــ چشم .

پاکت را به دستش دادم ، او هم در جیب کت مشکی کهنه اما تمیزش گذاشت و داشت به طرف درب می رفت که صدایش زدم و خواستم منتظر بماند ، از کیفم اسکناسی در آوردم .

ـــ نه خانم لازم نیست .

ـــ چرا عزیزم لازمت میشه . بد نیست چیزی برای خودت بخری ، شاید یه جفت کفش زیبا .

با خجالت پاهایش را که در کفش های کتانی رنگ و رو رفته ای پوشانده بود به هم مالید و سر به زیر انداخت و گفت

ـــ چشم .

   طلعت رفت و من در حالی که داشتم لباس عوض می کردم به فکر فردا بودم . خسته که می شوم احساس می کنم کنترل اوضاع از دستم خارج می شود . طول و عرض ماجراها و رویدادها ، جزییات بی نهایت و خورده ریزهای بی شمار همه ابعادی عظیم و غول آسا پیدا می کنند به نحوی که حساب و کتاب شان ار دستم در می رود . نسبت بین جزییات و روابط بین خورده رویدادها برایم گنگ و نا مفهوم می شود و اینجاس که احساس درماندگی می کنم . با همین حس ناخوشایند بر تخت خواب افتادم و بی اختیار گریستم .

   دستی سفید و سبک و نورانی موهایم را نوازش می کرد . بر گشتم ، نگاهش کردم ، معصومه بود ، همان طور که روز ملاقات دیده بودمش . آرام لبخندی زد . در آغوشم کشید . با نوازهایش آرامم می کرد . زمزمه های مبهم اش تسلی ام می  داد . چه آرامش عمیقی . همین را می خواستم ، آرامش و سکوت مطلق .

   بیدار که شدم نیماجان بر صندلی نزدیک تخت خواب نشسته بود و نگاهم می کرد . چه خوب است که ذهن و روان ، خود را در خواب باز سازی می کنند . آرام از جا برخاستم ، با لبخند نگاهش کردم . تصمیمی  که بعد از ملاقات با مادرش گرفته بودم قطعی بود ، او نباید درگیر مشکلات من می شد .

   شام سبکی را به همراه خانواده ی شوهر صرف کردم . آقای بوشهری احوال آقاجان را پرسیدند . فخرالزمان بانو با نگاه خاکستریش اخطار می داد . جواب هایم کلی و خلاصه بود . طلعت با کفش های کتانی آبی نو به مادرش کمک می کرد . یادداشت به دست مالکیان رسیده بود . شب زمستانی تاریک و طوفانی بود .        

 ادامه دارد ...

    

         

سفر به دیار مردمان سخت کوش

نگاره های سفر کردستان

همیشه دلم می خواست خطه ی کردستان را ببینم ، در کوچه های شهرهای کوچک و بزرگش قدم بزنم و طبیعت کوهستانی عظیمش را به نظاره بنشینم و با فرهنگ و آداب رسومش نه در کتاب ها که به عینه و ملموس آشنا شوم . دو سال پیش به اتفاق دوست هنرمندی این فرصت مغتنم پیش آمد که سفر چند روزه ای به دیار این مردمان سخت کوش داشته باشیم . بدون ذکر جزییات منتخبی از عکس های سنندج ، اورمانات و مریوان را که ره آورد این سفراست تقدیم می کنم .

سنندج : موزه 

موزه سنندج عکاس : مرتضی نیک پایان

 عکاس : مرتضی نیک پایان

برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه ی مطلب رجوع کنید .

ادامه نوشته

ساعت پرتقال 21

   در راه منزل غرق فکر بودم . از سویی سفارش تیمسار برای تهیه ی  هر چه سریع تر پول و از سوی دیگر پیشنهاد سخاوت مندانه ی مالکیان که نمی دانستم دقیقا چه قصد و منظوری در پس آن نهفته است فکرم را مشغول کرده بود . خیابان های سرد و خلوت را بدون این که متوجه باشم می پیمودم و با دلشوره افکارم را مرور می کردم . تصمیم گرفتم موضوع را با نیماجان و شاید هم با آقای بوشهری در میان بگذارم و برای تهیه ی پول از آن ها کمک بخواهم . مطمئن بودم آقای بوشهری دریغ نخواهد کرد . بله این بهترین و عاقلانه ترین راه بود با نتیجه گیریی که انجام دادم دلشوره هایم کم رنگ شد و آرامشی را در درونم احساس کردم .

   چیزی از ساعت ده نگذشته بود که به منزل بوشهری رسیدم . داخل اتاق که شدم هنوز لباسم را عوض نکرده بودم که بمانی با دو تقه به درب مثل همیشه خندان و پر انرژی وارد شد .

ـــ خانم جون قربونتون برم اومدین ؟

با این که دیدن چهره ی بشاش و سر حال بمانی بعد از آن همه بحث و گفتگو وتشویش و دلهره ، خالی از لطف نبود ولی خستگی ناشی از بیداری دیشب و پیاده روی در هوای سرد باعث شد که به کوتاهی جواب بمانی را بدهم .

ـــ آره ، می بینی که .

ـــ وای خانوم جون از دیشب که رفتین دل تو دلم نبود هم دلم شور میزد ، هم دلم تنگ شده بود . از زور ناراحتی با این مش عفت بیچاره دهن به دهن شدم و تو آشپزخونه یه دعوای کاری و باری راه افتاد . تصدقتون بشم بزارین کمکتون کنم ...

آرام آرام داشتم لباسم را عوض می کردم ، به حرف هایش گوش می کردم و خوشم می آمد اینطور با لحن صمیمانه و شاید مادرانه دل نگرانم بود . به محض این که متوجه شد تصمیم به تعویض لباس دارم  هم چنان که حرف هایش را ادامه می داد پرید جلو و دست های چالاکش را به کار انداخت و من که دیگر به حضور او و کمک های مادرانه اش عادت کرده بودم بدون حرفی خود را به او سپردم

ـــ تصدقتون بشم چقد بدنتون یخ کرده ، رنگ تونم شده عینهو گج .

ـــ نگران نباش ، دیشب نخوابیدم و خسته هستم . با یه کم استراحت روبراه میشم .   

با حرف هایم بمانی ساکت شد و به کارش ادامه داد . دستان نرم و چالاکش را احساس می کردم که داشت لباس راحتیم را در برم می کرد و چون کودکی برای خواب آماده ام می کرد . . روی تخت خواباندم و لحاف مخمل سورمه ای مروارید دوزی را که وقتی نگاهش می کردی به یاد آسمانی پر ستاره می افتادی رویم کشید . چشمانم را بستم ، دست محبتی بر سرم کشید و خم شد موهایم را بوسید بعد بی صدا از جا برخاست و با قدم های سبک سوی درب رفت . همانطور با چشمان بسته صدایش زدم . آرام و بی صدا برگشت . با این که چشمانم بسته بود حضورش را کنار تخت احساس می کردم و محبتش را می خواستم .

ـــ بشین کنار تخت و دستمو بگیر .

با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد و به زحمت شنیده میشد گفت

ـــ چشم .

حس کودکی را داشتم که از بی مهری بچه های کوچه ، کتک خورده و تحقیر شده به آغوش مادرش پناه برده و غم دنیا را در نوازش های مادرش آب می کند و از چشمانش جاری می سازد . نوازش ملایم بمانی تسکینم میداد و سردی بدن خسته ام را میزدود ...

بیدار که شدم ، بمانی بود و سینی غذای خوش عطر و لبخند مادرانه . قبل از غذا با کمک بمانی دوشی گرفتم و پس از غذا هم تصمیم داشتم خود را برای گفتگو با نیماجان و اگر لازم باشد آقای بوشهری آماده کنم . اما هنوز سمت کمد لباس ها نرفته بودم که بمانی کوتاه و مختصر گفت

ـــ خانوم جون ، فخرالزمان بانو می خوان شما رو ببینن .

یک مرتبه بدم سرد شد و دوباره دلشوره به سراغم آمد . برگشتم و چهره ی مشوش بمانی رانگریستم

ـــ خبری شده ؟

ـــ نه خانوم جون ، تصدقتون بشم چه خبری ؟

ـــ خب لابد چیزی شده که فخرالزمان بانو می خوان منو ببینن .

ـــ والا به خدا من که چیزی نمی دونم خانوم . اما ظهری سر میز غذا از آقا نیما سراغتون و گرفتن و ایشونم گفتن که دیشب بیمارستان بودین و الانم خسته این و خوابیدین .

ـــ خب؟

ـــ همین . البته آقا هم گفتن که به عیادت پدرتون اومدن .

بمانی نزدیکتر آمد . صدایش را پایین آورد و ادامه داد

ـــ اما خانوم جون گمونم بانو خیلی خوششون نیومد و اخماشون تو هم رفت . اینجوری ...

بعد بمانی چشماشو چپ کرد و صورتشو به طرز خنده آوری در هم کشید و ابروهایش را گره انداخت . و در یک آن هر دو از خنده ترکیدیم ... دوستانه در آغوشش کشیدم و در حالی که به پشتش میزدم گفتم

ـــ خدا نکشتت ، توام چه بلایی .

خنده هایمان زود فروکش کرد و سرانجام در سکوت نفسی کشیدم و آرام شدم .

ـــ خب بریم ببینیم این بانوی شما چه فرمایش دارن .

با آگاهی از خورده بینی و نگاه عیب جوی فخرالزمان بانو علی رغم میلم برای انتخاب لباس از بمانی که با اخلاق و روحیات بانویش آشنا بود کمک خواستم و او هم چند تکه لباس تیره رنگ را برایم از کمد بیرون کشید و توصیه کرد حتما جواهرات فراوانی به خود بیاویزم . به ناچار چنین کردم و همراه بمانی به سوی  اتاق فخرالزمان بانو حرکت کردم .

اولین بار بود که راهروهای عریض و طویل عمارت را برای رسیدن به آن سوی خانه طی می کردم . کف راهرو با موکت پرزدار قرمز رنگی فرش شده بود . حاشیه ی پایین دیوارها و محل اتصال موکت با دیوار را قرنیز چوبی سفید رنگی پوشانده بود . دیوارها روکش کچ داشت اما نوعی رنگ آبی روشن که برجستگی و فرو رفتگیش آن را شبیه بافتی از پارچه می کرد روی گچ را پوشانده بود و گله به گله با چراغ های طلایی رنگ خوش فرم تزیین شده بود .  بین چراغ ها تابلوهای نقاشی مستطیل شکل بزرگی قرار داشت . بخش بالایی دیوار و سقف گچبری های ظریف و تحسین برانگیزی داشت ، همه چیز از تمیزی برق می زد .

بمانی پشت درب اتاقی ایستاد . با احتیاط ضربه ای به در زد و منتظر ماند . من نیز کنارش ایستاده بودم . انتظار طولانی شد اما نمی دانم چرا بمانی دوباره در نزد . درد دل گفتم شاید اینجا دوبار در زدن خلاف ادب باشد . سر در گوش بمانی کردم و آهسته گفتم

ـــ شاید خواب باشن .

بمانی چون برق گرفته ها پرید آن سو تر و با عجله اطراف را نگاه کرد . انگار نگران بود مبادا کسی ما را دیده باشد . فهمیدم نباید کسی بفهمد که ما با هم قدری خودمانی و صمیمی شده ایم . بمانی با حرکت سر و بستن چشم هایش که هنوز ته رنگی از ترس و تشویش داشت مرا به صبر دعوت کرد . در همین حین صدای فخرالزمان بانو شنیده شد

ـــ بیا تو .

بمانی پرید جلو و درب را باز کرد و با احترام مرا دعوت به ورود کرد . انگار که بازیگر نمایشی کسالت آور اما بسیار رسمی و جدی باشم ، سینه صاف کردم و قدم به درون اتاق که بیشتر به تالاری مملو از اشیاء و مبلمان قدیمی و عتیقه می ماند ، گذاشتم . کف اتاق از سنگ مرمر بود و فرش ابریشم بافت بزرگ نایینی مرکز تالار را پوشانده بود . میز چوبی طلایی رنگی که کنده کاری و معرق کاری های ریز و ظریف و فراوانی داشت در مرکز فرش بود و فخرالزمان بانو که چشمان پف کرده ی خاکستریش در عینک زره بینی دسته شاخی سیاه رنگش به مراتب سرد تر و خصومت بار تر به نظر می رسید پشت این میز بر صندلی چرمی گردان بزرگی که دسته های چوبی کنده کاری شده داشت نشسته بود . بر خلاف اولین ملاقتمان لباسی ساده اما تیره رنگ پوشیده بود و پاهای پف کرده اش را صندل های مخملین قهوه ای رنگی که حاشیه اش خز داشت ، پوشانده بود . از انبوه کاغذهای جلو رویش سر بلند کرد ، نگاه سردش را سویم انداخت

ـــ هاه اومدین ؟ .... بشنین .

با اشاره ی او بر صندلی که مورد نظرش بود نشستم . بمانی همچنان نزدیک درب ایستاده بود . فخرالزمان به او اشاره ای کرد و بمانی به آرامی و با احترام از اتاق خارج شد و درب را بست . در سکوت مادر شوهر سالخورده را نگاه می کردم و منتظر بودم علت احضارم را بدانم . او نیز بی عجله در حالی که گاه گاهی از بالای عینک زره بینی نگاه خاکستریش را سویم می چرخاند ، کاغذها را یکی یکی از سطح میز بر می داشت و در پوشه ی روبرویش می گذاشت .

ـــ رسیدن حساب ها و نظم دادن به کارهای فتح الله خان خسته ام کرده ...

سرفه ی خشکی حرفش را قطع کرد . سرفه اش به گونه ای خاص بود . انگار از ته دلش بر می خواست و در سینه جمع می شد و بعد زیر غبغب پر چینش می شکست و صدای خفه و کوتاه اما پیوسته و مکرری را از دهان تقریبا بسته اش بیرون می ریخت ، بیشتر شبیه کو کو بود . اگر چه در حضور او احساس امنیت و راحتی نداشتم ولی می دانستم زن دانا و با فراستی ست ، در دل آرزو می کردم به توانم محبتش را جلب کنم . در حالی که دستمالش را بر دهان می کشید ادامه داد

ـــ دیگه باید یه فکری واسه خودش بکنه ، خیلی وقته گفتم بهش اما گوشش بدهکار نیست .

عینکش را برداشت . پوشه را بست . نگاهش را طولانی به من دوخت . همچنان زیر لب صحبتش را ادامه داد

ـــ مدتیه سر به هوا شده .

با احترام در مقابلش نشسته بودم و همچون مدل عکاس های قدیمی که گویی  سفارش اکیدش کردند از جایش تکان نخورد کمر را صاف کرده و سینه را جلو داده و با اطواری اشرافی که گمان می کردم خوشایند فخرالزمان بانو باشد پا روی پا انداخته بودم و در مقابلش نشسته بودم و تظاهر می کردم با دقت حرف هایش را می شنوم .

ـــ بله ، سر به هوا شده این فتح الله خان ...

درب باز شد و بمانی با دو لیوان بزرگ که نوشیدنی سیاه رنگی داخلش بود وارد شد . از بخار سطح لیوان و بوی سمبله الطیب فهمیدم که نوشیدنی فخرالزمان بانو گل گاو زبان و سمبله الطیب است . بمانی سینی را در مقابلم گرفت . لیوان خوش تراش عتیقه را برداشتم و بر میز کوچک طلایی روبرویم کنار قندان نقره ی قلمزنی شده گذاشتم . بمانی با چالاکی همیشگی اش چون رقصنده ای ماهر بی آن که قدم بردارد با کمر سوی بانویش چرخید و سینی را بر میز گذاشت و نرم و سبک و بی صدا از اتاق خارج شد .

ـــ شما چه می کنی با پسر پدری که سر به هوا شده ؟

دو سه تکه نبات زعفرانی در نوشیدنی اش انداخت و هنوز قاشق طلایی درون لیوان را نچرخانده بود که بی فکر جوابش را دادم .

ـــ نیماجان بسیار گرفتارن و انگار نه انگار عروس تازه واردی دارن .

فخرالزمان بانو قاشق را آرام و سنگین در لیوانش چرخاند و لابلای صدای جرینگ جرینگ فاصله دار و خفه ای که برخاست گفت

ـــ گویا شما هم کم گرفتار نیستید .

ـــ همونطور که می دونین آقاجون نا خوش هستند و در بیمارستان بستری اند . دیشب برای ملاقات و مراقبت  اونجا بودم .

ـــ مراقبت ؟ نمی دونستم شما پزشک یا پرستار هستین .

نگاه سرد و لحن غیر دوستانه ی فرخ الزمان بانو آزارم می داد .

ـــ نخیر من نه پزشکم و نه پرستار .

ـــ خب پس چطور برای مراقبت از بیمار دیشب بیمارستان بودین ؟

ـــ بیمار آقاجون من بود ...

ـــ بیمار هر کس که باشه به پزشک احتیاج داره نه کس دیگه .

ـــ ایشون با دیدن من خوشحال شدن ، منم با دیدن آقا جون خوشحال شدم .

ـــ این اسمش مراقبت نیست .

ـــ من تصور می کنم وقتی پدری مشاهده می کنه که دخترش بر بالین بیماریش نشسته و نگران حالشه خوشحال میشه و این در بهبود حاش اثر داره .

فخر الزمان بانو لیوان نوشیدنیش را هورت کشید و وقتی مایع از گلویش پایین می رفت صدای بلند بلعیدنش آزار دهنده بود و  من تعجب کردم چطور بانوی سالخورده ی اشراف زاده چنین مشمئز کننده چیزی را می نوشد . لب های بی رنگش که آغشته به مایع نوشیدنی شده بود و برق می زد تکان خورد

ـــ چه مهملاتی . این حرف ها مناسب بچه هاس نه شما .

ـــ شما منکر تاثیرات روحی و عاطفی هستین ؟

ـــ این حرف های احساساتی پوچ و بی معنیه . لطفا تکرار نکنین که حوصله ی شنیدن رو ندارم .

باور نمی شد این پیر زن تا این حد بی روح و احساس باشد . تازه می فهمیدم چرا دستان پسرش همیشه یخ کرده و چرا هیچ وفت در بیان احساسش موفق تیست و از چه رو بوشهری بزرگ با آن همه ثروت و نفوذ خود را در اتاق دیگری محبوس کرده و با قلم و دوات و خوش نویسی خلوت کرده است . خون سرد نشسته بود و مرا نگاه می کرد . او هر چه می خواهد باشد ، خونم به جوش آمده بود و می دانستم گونه هایم گل انداخته و اگر خودم را رها کنم تمام موج خشمم از دهان به سمت این پیرزن بی احساس و به شدت خودخواه جاری خواهد شد . اما من با یادآوری وضعیت خواهر مظلومم ، بنا را بر مصالحه گذاشتم . می خواستم دوستی و محبتش را جلب کنم . نمی توانستم و نباید او را در دشمنی و کینه ورزی جری کنم . آه خدایا هیچ کاری سخت تر از جلب محبت آدمی خودخواه و بی احساس که از ابتدا رویه ی دشمنی با تو را گذاشته باشد نیست . با فشار زیادی که به خود آوردم خشمم را کنترل نمودم و سرم را زیر انداختم و علی رغم میلم گفتم

ـــ چشم . تجربه ی شما بیشتره و هر چه بگین درسته .

لبخند رضایتی بر لبش نشست . چشمان خاکستریش برقی زد . احساس لذت از غلبه و پیروزی را در چشمان و چین و چروک صورتش به وضوح می دیدم . در دل با خود می گفتم : اشکال نداره ، بزار فکر کنه این عروس تازه وارد نادان به همین زودی مغلوب ابهت اشرافیش شده . شاید این جوری بشه محبتش را جلب کرد ... با این حرف ها خودم را تسلی می دادم .

ـــ بله تجربه های من تو زندگی خیلی زیاده همین منو ناچار می کنه بر خلاف میلم تو این خونه مراقب همه چیز باشم . حتی فتح الله خان سر به هوا .

ـــ شما ستون این خانواده هستین و مسائل را خیلی خوب درک می کنین .

با لذت تملقم را پذیرفت و با لبخند سر تکان داد . با این که این حرکتش برای من که طالب دوستی و محبتش بودم یک پیروزی به شمار می آمد اما داشتم خفه می شدم . تا سر حد مرگ از این موقعیت متنفر بودم . باورم نمی شد این طور آن جا نشسته ام و تملق و چاپلوسی این پیرزن خرفت و از خود راضی را می کنم . انگار که فکرم را خوانده باشد خیلی زود لب ورچید و موج نگاه سردش را به سویم انداخت و کلامش را ادامه داد

ـــ در هر صورت من خواستم شما این جا بیایین تا نکته ای را براتون توضیح بدم ...

فخرالزمان بانو از آن زن هایی نبود که منویات ذهنی اش را رک و صریح بیان کند با شناختی که از او داشتم می دانستم که او همیشه حرف هایش را در لفافه هایی از جملات و کلمات گاه شیرین و گاه تلخ می پیچد و به مخاطبش حواله می کند . اما در این لحظه او داشت کلامش را صریح و بی پرده بیان می کرد و این یا به دلیل هیجانات ناشی از دشمنی و کینه ورزی او با عروس تازه وارد بود و یا به دلیل حساسیت موضوع هر چه بود با سخنان اخطار دهنده ای که چون پتک بر سرم کوبید تکلیفم را مشخص کرد 

ادامه دارد ...        

    

        

عمه زاده های هنرمند

   حدود شصت سال پیش ، کودک شش ساله ی خوش رو و زیبایی به همراه پدرش که عازم ماموریتی اداری بود ، از تهران به اصفهان می آید . کودک به شوق دیدار مادر بزرگ مادریش که بانویی به غایت مهربان و خردمند بود و در منزل پسرش اقامت داشت ، در طول دوران ماموریت پدر در منزل دایی خود به سر می برد و از محبت های مادر بزرگ که به او "بی بی" می گفت سیرآب می شود . پدرش نیز نزدیک محل کارش در مهمان خانه ای مقیم می گردد . هنوز مدت زیادی از ورود ایشان به اصفهان نگذشته بود که یک روز صبح خبر می رسد پدر که شب گذشته سالم و سر حال به مهمان خانه رفته و برای استراحت وارد اتاقش شده به علتی نا معلوم به رحمت خدا رفته .

   درگذشت ناگهانی پدر اوضاع و احوال اقتصادی و اجتماعی اوایل دهه ی سی شمسی و علاقه ی بسیار زیاد "بی بی" و دایی به کودک سبب شد که پس از انجام مراسم معمول سوگواری مادر ِ طفل سرپرستی کودک را به برادرش بسپارد و خود همراه دختر خردسالش به محل کارش در یکی از مدارس تهران باز گردد . چندی نمی گذرد که دایی کودک متوجه استعدادی خارق العاده و حیرت آور در او می شود . باور کردنی نیست ولی این کودک شش ساله که هنوز به سن مدرسه نرسیده چنان صدای زیبا و عالی دارد که هر شنوده ای را مفتون خود می سازد . دایی که از بخت خوش زاده ی یکی از محلات قدیمی اصفهان به نام "پا قلعه" است و از کودکی همسایه و هم بازی هنرمندان بزرگ ساکن این محله ، کسانی چون مرحوم "رضا ارحام صدر" استاد بی بدیل تئاتر و مرحوم "جلال تاج اصفهانی" استاد مسلم و صاحب سبک در موسیقی اصیل ایرانی بوده و در اثر معاشرت و مجالست با این بزرگان و نیز علاقه و ذوق شخصی علی رغم دسترسی بسیار محدود به وسایل ارتباط جمعی و هنرها در دورانی که نه رادیوی آنچنان فعالی وجود داشت نه تلوزیونی و نه امکانات گسترده ی پخش موسیقی و مکتوبات ادبی و هنری ، به محض کشف استعداد کودک وی را نزد دوست قدیمی خود استاد "تاج" برده و استاد نیز با مشاهده ی استعداد و نبوغ عجیب کودک کمر همت به تربیت صدای وی می بندد و چنان می شود که پس از گذشت چند سال در اجراهای این کودک بزرگترین اساتید و نوازندگان دوران او را همراهی می کنند و جمله ی اساتید و صاحب نظران دوران در نبوغ کودک چه از نظر درک و دریافت فنون و تکنیک های آواز در دستگاه های موسیقی اصیل ایرانی و چه از نظر زیبایی و گرمی صدا ، تردید نداشته و جز تحسین نقدی بر اجراهای او نداشتند .

برای شنیدن صدای این نابغه در سن سیزده سالگی اینجا را کلیک کنید

این اثر با همراهی تار استاد زنده یاد "لطف الله مجد" ، دایی استاد "جلیل شهناز" و نوای نی استاد "حسن کسایی" اجرا گردیده است .   

   سال ها می گذرد و کودک نابغه که در رادبوی اصفهان و نیز در فاخر ترین تئاتر شهر اصفهان که تحت سرپرستی مرحوم "ناصر فرهمند" که خود از بزرگان و فرهیختگان تئاتر ایران بود و بسیاری از هنرمندان بزرگ تئاتر کشور از شاگردان وی به شمار می رفتند ، به اجراء برنامه می پرداخت .

   او هیچ گاه تسلیم شرایط ناهموار فرهنگی و هنری دهه های چهل و پنجاه که موسیقی به شدت رو به ابتذال می رفت ، نشد و بنا به دلایلی ترجیح داد در سکوت و بی سر و صدا در شهر اهواز با همسر و فرزندانش زندگی کند . سکوت او چنان عمیق و طولانی بود که بسیاری از شیفته گان صدایش در اصفهان و تهران گمان می کردند که او کشته یا مفقودالاثر شده و شایعات بسیاری در باره ی او نقل می شد . پس از انقلاب و در دوران آغاز جنگ تحمیلی او مدت کوتاهی در اصفهان و تهران زندگی کرد و سرانجام ترک شهر و دیار گفت و به کشور هلند مهاجرت نمود و اکنون بیش از دو دهه است که این استاد مسلم اما خاموش موسیقی ردیفی اصیل ایرانی در سرزمینی که زبان موسیقی اش را نمی فهمند به سر می برد .

   این شخص استاد "کریم سماوی" نام دارد و دایی ایشان مرحوم "عباس نیک پایان" پدر من بود و آن بانوی سالخورده ی مهربان " بی بی ِ" استاد "سماوی" و من ، که هر دو با وجود اختلاف سنی خاطرات بسیاری از مهربانی هایش در حافظه داریم . روحشان شاد . این خویشاوندی باعث شد این شانس را داشته باشم که از اعوان کودکی صدای زیبا و آسمانی استاد را زنده و بی واسطه بشنوم و شاید نزدیکی به این همه زیبایی نظام مند باعث علاقه و جذب من به دنیای هنر و ادبیات گردید .

   برای خواندن مطلبی درباره ی استاد "کریم سماوی" در روزنامه ی اعتماد اینجا را کلیک کنید .

   و اما چنان که اشاره شد این جناب استاد خواهری داشتند به نام "مهری سماوی" دختر عمه ی عزیز و مهربانی که بعدها صاحب دو فرزند پسر به نام های "افشین" و "امین" گردید . می گویند کودک حلال زاده به دایی اش می رود و شاید از همین روست که این آقا "امین بانی" صاحب صدای گرمی شده و مدتی ست صدای ساز و آوازش طرف دارانی پیدا کرده و شنیدن صدایش خاطرات دایی هنرمند و استادش را برای کسانی که او را می شناختند زنده می کند .

برای شنیدن اجراء زیبای ترانه ی "اما افسوس" توسط "امین بانی" اینجا را کلیک کنید .

نوازنده ی گیتار و خواننده : "امین بانی" 

   خدا را شاکرم و از ته قلب خوشحالم که چنین پسر عمه و نوه عمه ی هنرمندی دارم  . برای پدرم و بی بی که مهربان بودند و فرهیخته و خردمند و عمه ی نازنینم که روح لطیف و طبع حساسی داشت و بزرگان هنر این سرزمین که نامی از ایشان در این نوشته آمد ، مرحوم تاج اصفهانی ، مرحوم ناصر فرهمند ، مرحوم رضا ارحام صدر و مرحوم لطف الله مجد از خداوند مهربان طلب اجر و مغفرت می نمایم و برای پسر عمه ی عزیز استاد "کریم سماوی" که بنا به نقل قول با صدای آسمانیش کنار گهواره ام چنان لالایی می خواند که همسایه ها گرد خانه جمع می شدند تا بهتر صدایش را بشنوند و تحریر های شگفت آورش در دستگاه های موسیقی اصیل ایرانی با خاطرات خوش دوران کودکی و نوجوانیم همراه شده و "امین" عزیز که خاطرات خوش گذشته را با هنرش برایم زنده کرد و نیز مادر فداکارش ، آرزوی سلامتی و شاد کامی و بهروزی دارم .